هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

شروع شيطنت هاي عسل مامان و بابا (4 تا 6 ماهگي )

1390/11/10 11:26
نویسنده : از زبان هاني
2,640 بازدید
اشتراک گذاری

به قول اطرافيانم : آقا هاني وارد چهار ماهگي شده و شيطونياش گل كرده ...


مامان و بابام وقتي ميخوان خندمو در بيارن ، اينقده ادا در ميارن كه آخرش منو ميترسونن !!!

ببينيد وقتي ميترسم اين شكلي ميشم ...

اينجا هم اولين دندونام دارن جوانه ميزنن ولي خداييش دندون در آوردن هم عجب دردي داره !

ماماني ميگه : تك تك دندونام هميشه دو هفته قبل از اينكه جوانه بزنن مريض ميشدم،  تب ميكردم ، همه چيزو گاز ميگرفتم و بلانسبت شما اسهالم ميزد يعني در كل بي جون ميشدم و ماماني مجبور ميشد هر دو تا سه هفته منو ببره پيش متخصص اطفال ، كه دكتر هم مثل هميشه ميگه اين آقا پسر هيچيش نيست و نگران نباشيد .

 مامانم نصف جون ميشد تا بلاخره دندونام قدم رنجه ميفرمودن و مهمان من ميشدن !



 

ببينيد بعد از كلي درد ، دوتا دندونام بلاخره در اومدن و من حالم خوب شده و دارم خوشحالي ميكنم !


 

 

 

اينجا هم با مامانم ، بابام و مامان بزرگ خوب و مهربونم رفتيم لب دريا و اين عكسو بابايي ازم گرفت .(خليج ناي بند – اسكله )  


 

 

آخه من نميدونم چرا بابايي با موهاي من اينقده حساسه كه بازم در 4 ماهگي موهامو از ته زد و منو شكل اون يارو كرد !

 

بابا جونم ميگه : رشد موهاي سرم زياده و روي گوشام و پشت گردنم افتاده . ميترسه قيچي كنه و موهامو خراب كنه ،واسه همين مياد كچلم ميكنه كه هم موهام پر پشت بشه هم كار خودش راحت باشه !

 

نگاه محبت آميزمو ببينيد كه به مامانم انداختم و با چشام ميگم دوستت دارم ماماني !!!

 

 

و بلاخره وارد 5 ماهگي شدم

 

5 ماهم كه شد مدام به شكم بر ميگردم و سعي ميكنم 4 دست و پا برم .

 

ماماني تعريف ميكنه كه توي سه ماهگي اولين بار كه روي شكم برگشتم ولي سرمو نميتونستم خوب نگه دارم و در 4 ماهگي كمكم بهتر شده و 5 ماهگي كه مدام كارم شد برگشتن روي شكم و خيز برداشتن به جلو البته وقتي خستم ميشه شروع ميكنم گريه و ماماني مياد منو بغل ميكنه كه اذيت نشم .

 

 

اينم عكس من با خاله جونم (نسترن مهربون )

 

 

اينجا هم دارم ويتامين Dاز آفتاب منطقه عسلويه دريافت ميكنم .

 ميترسم با اين آفتاب سوزنده بقيه ويتامين هاي بدنمو هم از دست بدم !


 

 

اين صحنه عشقولانه رو ببينيد با پسر عمو(امير رضا  ١٠ روز دیرتر از من دنیا اومد) انداختم !

 

 آخه خدا رو خوش مياد هر روز منو كچل ميكنيد كه جلو دوستام خجالت بكشم !


 

عقب ماشين بابايي خوابيدم و منتظرم امتحان مامان جونم تموم شه و ما بر گرديم خونه !

 

ماماني ترم سوم دانشگاست و اينجا هم محوطه دانشگاست البته شما نميتونيد ببينيد چون من از ماشين پياده نشدم كه ...

 

 

 

اينجا هم توي بغل خاله جونم  لب دريا نشستيم ، دارم شير ميخورم و از دريا لذت ميبرم . بابام هم داره توي دريا شنا ميكنه و مامانم هم مثل هميشه چشم ازش بر نميداره با اينكه بابايي شنا بلده و مجهز به وسايل شنا و غواصيه ولي مامانم مثل هميشه نگرانه !


 

 

 بعد از اينكه از دريا برگشتيم ، ماماني منو برد حموم ،آخه منم توي دريا شنا كردم !!!

 

 

ماماني منو توي كالسكه زنداني كرده ، سرمو بيرون آوردم ببينم  بيرون از كالسكه چه خبره ؟؟؟

 

 

يه مدتيه كه دارم خودم بدون كمك بقيه ميشينم و اينقد از اين كار لذت ميبرم كه حد نداره ولي خدا خيرش بده ماماني نميزاره زياد بشينم  ميگه واسه ستون فقراتم بده ، آسيب ميبينه ! خب اينم يه حرفيه ...

 

بابايي دوستت دارم ، بابايي دوستت دارم ، بابايي دوستت دارم ... (بين خودمون باشه ، ماماني  گفت نه من )

 

بله ، بله درست حدس زديد !

اينجا دوره ي فرمانروايي منه !

شش ماهه شدم...

 

الهي چه خنده ي خوشگلي كردم ... !

چيه !!! مگه بده خودم تعريف خودم كردم  .

واي ماماني تو رو خدا ميخواي باهام بازي كني ، منو نترسون ديگه !

ريلكس ، ريلكس ...


 

بده ببينم اين دوربينو ... !


 

اينجا هم وقت ناهاره خانوادست ،و منو توي اين ني ني زنداني كردن كه سفره ي غذاشونو بهم نريزم !

 

سفره ي غذا رو كه ميبينم حسابي ذوق ميكنم .



 

خب منم مجبورم يك سرگرمي واسه خودم پيدا كنم ، چي بهتر از خوردن انگشتاي پام !

 

 

 

باز منم ...!


 

 

 

اينجا دارم با بابايي بازي ميكنم و اصوات عجيب و غريب از خودم در ميارم كه بابام حسابي ذوق كرده كه هاني جونش داره حرف ميزنه !

 

 

واي كه چقدر لثه ام ميخواره بازم دندونام ... !


 

اينجا خونه بابا بزرگ هستم .

 

 با اجازتون ماماني هر جا كه ميريم رو روكو با خودم ميكشونه و بهترين وسيله واسه زنداني كردن منه !

 

يكي بياد منو آزاد كنه ... خاله جون كجاييييييييييييييييييييي !


 

 

 

ها ... چيه ...

بازم داري عكس ميگيري !


 

 

واي واي ...

 

دقت كنيد ...

 

تغييري توي چهره ام ميبينيد !

 

يه شب خوابيدم ، صبح كه بلند شدم ، صورتم پر جوش عجيب و غريب شده ، مامان جونم داشت ميتركيد از ترس كه بچش يه شبه چش شده ؟

 

خلاصه منو بردن اين متخصص اون متخصص فايده نداشت كه نداشت اين جوش ها كم كم روي دست و پاهام هم ظاهر شد و داشت كل بدنمو پر ميكرد و گفتن ببرينش دريا ، آب دريا خشکش  ميكنه ، ولي باز فايده نداشت  .تا هفت ماهگيم ادامه پيدا كرد !

 

بعد مامان بزرگم (زن هم زن قديم ) گفت كه اين فسقلي از بس شيطونه چشم خورده بايد ببريش پيش دعا نويس ، مامانم كه اصلا به اين جور چيزها اعتقاد نداشت و هيچ وقت پاش به همچين جاهايي باز نشده بود ولي واسه خاطر من حاضر بود آخر دنيا هم بره تا من خوب شم .

 

رفتيم و جالب اينجا بود كه فرداش اين جوش ها ، سياه شدند ، خشك شدند و ريختند !

 

چي بود و چي شد ... من نميدونم !


 

 

اين داستان ادامه دارد ...


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)